حكيم ابوالقاسم فردوسى

408

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

همچون تن و جانم هستند ، به پيش خود بخوانم و در پيش خويش بنشانم و زره بر تنشان نكنم . پس آنگاه ديگر نوك تير خدنگ چگونه مىتواند به كوه و سنگى كه به آسمان برشده باشد ، برسد ؟ جاماسپ خردمند كه چنين شنيد ، به آن شاه زمين گفت : اى شاه نيكخوى باآفرين ، اگر ايشان با كلاه كيانى بر سر در پيش سپاه نباشند ، ديگر چه كسى را ياراى رفتن به پيش آن پهلوانان چين و باز آوردن آن فرّهء پاك كيش خواهد بود ؟ پس تو اينك از روى اين خاك برخيز و بر تخت بنشين و فرّهء پادشاهى را تباه مساز . زيرا كه اين راز خدا است و در برابر اين كار هيچ چاره‌اى نيست و بدان كه خداوند گيتى ستمكار نيست . پس تو را از اندوه خوردن ، سودى نرسد ، زيرا كه اين سرنوشت است و خواهد شد . دلت را بيش از اين نژند مساز و تو نيز داد گيهان آفرين را بپسند . و بدين سان جاماسپ آن شاه را پند بسيار بداد . شاه سخنان او را بشنيد . پس بر تخت بنشست و ديگر دل به رزم شاه چگل « 1 » نهاد . به رزم و نبردش شتاب آمد و از آن انديشهء دل ، ديگر خواب به چشمش نيآمد . سپاهيان آراستن گشتاسپ و ارجاسپ چون جاماسپ آن سخنان را به گشتاسپ بگفت ، ديگر سپيده دميد و فروغ ستاره ناپديد شد . پس شاه از آنجا به رزمگاه خراميد و آن سپاهيان برگزيده را فرود

--> ( 1 ) - ر . ك . ج 4 از كتاب حاضر ، ص 181 .